باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست از چشم من ببین که چه غوغاست در دلم من نای خوش نوایم و خاموشم ای دریغ لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم دستی به سینه ی من شوریده سر گذار بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم زین موج اشک تفته و طوفان آه سرد ای دیده هوش دار که دریاست در دلم باری امید خویش به دلداری ام فرست دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم گم شد ز چشم کیوان نشان تو و هنوز صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 13:0 توسط گل یاس (علی) |
چنـان گـرفتـه تـو را ٬ بـــازوان پیچـــــــکی ام کـه گویـی از تـو جـدا نه ٬ که با تو من یکی ام نـه آشنـائیـم امـروزی اسـت بــا تـــو ٬ همیـن کــه مـی شنـاسـمت از ٬ خـوابـهای کـودکـی ام ...
+ نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 10:0 توسط گل یاس (علی) |
نمیدانم محبت را بر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود بر چه گلی بنویسم که هرگز پر پر نشود بر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود بر چه ابی بنویسم که هرگز گل الود نشود بر چه قلبی بنویسم که هرگز سنگ نشود دوستت دارم بهتر از جانم
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 20:0 توسط گل یاس (علی) |
سلام
ميخوام از تو بگويم ميخوام اشكهاي تورو بسرايم وقتي همه ي درياها در قلب مهربانت جاي دارند چرا من يه قطره ي پر هياهو نباشم؟ چه شبها كه با ياد تو فانوس دعا در ايوان تنهايي اويختم چه روزها كه به ياد توبا درختان پر حوصله درد دل كردم انقدر منتظر مانده ام كه همه ي پنجره ها مرا ميشناسند چرا دلم تو رو نخواد؟ چرا دلم برات تنگ نشه؟ چرا دستهاي تو رو ستايش نكنم؟چرا خوشبوترين گلهاي دنيا روبرات نچينم؟ چراعطرماه را در شيشه اي نريزم وبه تو تقديم نكنم؟ اگر تو نباشي رنجهايم را به كه گويم؟ اگرتونباشي امدن صبح هم لطفي نداره ازتوعزيزتركيست كه دردهايم را با اودرميان بگذارم؟ وزخمهاي دلم را پيش روش بشمارم؟ از تو اينه تر كيست كه دردهاي روحم رابه من نشان دهد بي انكه سر زنشم كند؟ عزيزم مرابخاطرهمه ي نامه هايي كه برايت ننوشته ام ببخش!!!! مرا به خاطر لبخندهايي كه زنداني كرده ام واز تو دريغ داشته ام ببخش!!!! بهترينم.......صدايم را ببخش.......لبخندهايم راببخش.......اشكهايم راببخش!! فقط تورادوست دارم!!!!!!!! 
+ نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 21:0 توسط گل یاس (علی) |
هنگامي كه زير سايه ي درختان به انتظار ملاقات تو دقيقه شماري ميكنم رنج و مشقت بي پايان نصيبم ميشود كه جز اشك سوزان مداوا نمي پزيرد.تو اين رنج و مشقت فراوان را نصيب من مكن كه ريزش اشك چون شعله ي لرزنده ي شمعي جانم را ميسوزاند و عمرم را پايان مي بخشد.جواني عمرم به انتظار ديدار تو بذار به سپري برسد و اخرين شب تار من به سپيدي صبح نرسد در ان ظلمت شب چشم به دردوختم تا از ان به در ايي و ديدهام را هنگام جان دادن روشني بخشم 
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 21:0 توسط گل یاس (علی) |
میدونم برات عجیبه این همه اسرار و خواهش این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش میدونم که خم نداری واسه تو گلیم دردم میگذری از منو میری اما باز من برمیگردم میدونم برات عجیبه من با اون همه غرورم پیشه همه ی بدیهات چجوری بازم صبورم میدونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم دور میشی منو نبینی باز سراغتو میگیرم میدونی چرا همیشه من بده کار تو میشم وقتی نیستی ام یه جور با خیالت راضی میشم میدونی واسه چی از تو منو میبینمو میخندم تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو میبندم چاره ای جز این ندارم اخه خون شدی تو رگهام میمیرم اگه نباشی بی تو من بد جوری تنهام میدونم یه روز میفهمی روزی که دنیارو گشتی من چه جوری تو رو خواستم تو چه جور ازم گذشتی از صمیم قلب تقدیم میکنم به عشقم 

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 23:0 توسط گل یاس (علی) |
توی این تنهایی تلخ منو یه عالمه یاد نشسته روبه رویم کسی که رفته بر باد کسی که عاشقانه به عشقش پشته پا زد برای بردن من به خود رنگ فنا زد چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن برای اون سایه است همیشه رو سر من کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کرد منو اباد کردو خودش بیرون شد از درد به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته به اتش هم زدو رفت تا من اینجا نسوزم با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم هنوز سالار خونست پناه منه دستاش سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش 
+ نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت 8:0 توسط گل یاس (علی) |
گفتی برو گفتم به چشم
شطرنج
این بود کلام آخرین
گفتی خدا حافظ تو
گفتم همین؟ گفتی همین!
گریه نکردم پیش تو با اینکه پر پر میزدم
با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم
بازی عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم
لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود
برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود
من مات مات از بازی شطرنج عشق میامدم
شاه مهره دل رفته بود
من لاف بردن میزدم
قلعه دل، اسب غرور، لشکر تار و مار عشق
دادم با ناز رخ تو این همه یادگار عشق
گفتم ببر هرچی که هست
رغیب جلد چیره دست
گفتی تو مغروری هنوز
با فتح این همه شکست
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 21:0 توسط گل یاس (علی) |
من پذیرفتم شکست عشق را پندهای عقل دور اندیش را می پذیرفتم که عشق افسانه است این درد آشنا دیوانه است می روی شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم گرچه تو شاداب تر از من میروی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را 
+ نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 10:30 توسط گل یاس (علی) |
زندگی چون گل سرخی است پر از خار،پر از برگ،پر از عطر لطيف يادمان باشد اگر گل چينيم خار و عطر و گلبرگ، هر سه همسايه ديوار به ديوار هم اند زندگی چشمه آبی است و ما رهگذريم بنشين بر لب آب، عطش تشنگی ات را بنشان صفايی بده سيمايت را و اگر فرصت بود کفش ها را بکن و آب بزن پايت را غير از اين چيزي نيست زندگی... آينه ای شفاف است تو اگر زشت و يا زيبايی تو اگر شاد اگر غمگينی هر چه هستی تو در آينه همان می بينی شاديت را در ياب چون گل عشق بتاب تا در آينه هستی، گل هستی باشی هميشه راهی تازه خواهم يافت برای گفتن اين که چقدر دوستت دارم!!!

+ نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386ساعت 10:0 توسط گل یاس (علی) |
ميدونم برات عجيبه اين همه اصرار و خواهش اين همه خواستن دستات بدون حتی نوازش ميدونم که خنده داره واسه تو گريه ی دردم ميگذری از منو ميری اما باز من برميگردم ميدونم برات عجيبه من با اين همه غرورم پيش همه ی بديهات چه جوری بازم صبورم ميدونم واست سواله که چرا پيشت حقيرم دور ميشی منو نبينی باز سراغتو ميگيرم ميدونی چرا هميشه من بدهکار تو ميشم وقتی نيستی هم يه جوری با خيالت راضی ميشم ميدونی واسه چی از تو بد ميبينم و ميخندم چاره ای جز اين ندارم اخه خون شدی تو رگهام ميميرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام ميدونم يه روز ميفهمی روزی که دنيارو گشتی من چه جوری تورو خواستم و چه جوری تورو می خوام ...
+ نوشته شده در جمعه 2 شهریور1386ساعت 8:0 توسط گل یاس (علی) |
وقتی مي گويم دوستت دارم شايد تصور كنی تنها چند واژه ی ساده را در كنار هم گذاشته ام و جمله ای را بيان كرده ام اما...
اين تنها يك جمله نيست!
دنياي لبريز از رويا های سبز و سرخ!
همين جمله كوتاه ...!
آري همين چند واژه کوتاه خود كتابيست سر شار از معنا!
دوستت دارم
يعني بی حضور تو زندگی برايم بی معناست
بي تو دنياي من به سردی می گرايد و چشمانم بی فروغ ميگردد!
يعنی قلب من منزلگاه توست و وجودم سرزمينی كه تخت پادشاهیش را تنها لايق تو می داند
يعنی می خواهم در سايه سار نگاه پر مهرت لحظه بيا سايم
و در پهنه ی پر احساس كلامت نفسی تازه كنم .
می خواهم در وسعت بی انتهايی قلب تو سكنی گزينم
و تا ابد تفرجگاهم آبی بی كران آسمان و سرخی شور انگيزه خورشيد قلب تو باشد.
می خواهم تنها با تو زندگی كنم و در كنار تو تكيه گاهم تو باشی!
كبوتر سپيد وجود من بی حضور تو جان خواهد باخت پس با من بمان تا زنده بمانم!
در انتظار وصالی خوش!
زيرا كه زنده بودن بی حضور محبوب تنها مرگيست در بستر تنهايی و فرا ق!
همچو كوه بودم استوار قد بر افراشته بودم به بهانه سر سختی!
دم از قدرت می زدم در مقابل عاطفه چون سنگ مقاوم وبی نفوذ!
هرآنچه پيش آمد به طعنه ی انكار پس زدم.
وتو آمدی و چون قطرات نرم و زلال آب در من نفوذ كردی!
و آن كوه استوار در مقابل تو به زانو درآمد!
نرم شد و غوغای درونش در آرامش نگاه پر مهر تو آرام گرفت
و ديد كه بی حضور تو بی بهاست و سلام تو توان اوست!
پس وقتی می گويم دوستت دارم
تنها يك جمله نگفته ام!
دنيایی را به تصوير كشيده ام!
سر زمينی را از عمق وجود خويش...!
سر زمين دل و اين كلام قلبيست كه با هر تپش خود ميگويد:
"" عاشقانه دوستت دارم فرشته ی من ""
تقدم به كسی كه واقعا دوستش دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 7:0 توسط گل یاس (علی) |